![]() |
![]() |
|
| "خدا" چه واژه خوبی ولی چه دور از ذهن *** چه ساده است حضورش به فکر شیطانم |
|
معلم چو آمد به ناگه كلاس چو شهري فرو خفته خاموش شد سخنهاي ناگفته در مغزها به لب نارسيده ، فراموش شد معلم ز كار مداوم ، مدام غضبناك و افسرده و خسته بود جوان بود و در عنفوان شباب جواني از او رخت بربسته بود سكوت كلاس غم انگيز را صداي درشت معلم شكست بيا احمدك درس ديروز را بخوان تا ببينم كه سعدي چه گفت ولي احمدك درس ناخوانده بود بجز آنچه ديروز ، آنجا شنفت عرق چون شتابان سرشك يتيم خطوط خجالت به رويش نگاشت لباس پر از وصله و پينه اش به روي تن لاغرش لرزه داشت زبانش به لكنت بيفتاد و گفت " بني آدم اعضاي يكديگرند " وجودش به يكباره فرياد زد " كه در آفرينش ز يك گوهرند چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار " تو كز، كز، كز !؟ واي يادش نبود جهان پيش چشمش سيه پوش شد نگاهي به سنگيني از روي شرم بيفكند پايين و خاموش شد معلم بگفتا به لحني گران مگر چيست فرق تو با ديگران خدايا چه مي گويد آموزگار نمي داند آيا كه در اين ميان بود فرق ما بين دار و ندار به آهنگ زار احمد بينوا چنين زير لب گفت با قلب چاك كه آنها به دامان مادر خوشند و من بي وجودش نهم سر به خاك به آنها جز از روي مهر و خوشي نگفته كسي تاكنون يك سخن من از روي اجبار و از ترس مرگ كشيدم از آن درس بگذشته دست ببين دستهاي پر از پينه ام شاهد است سخنهاي او را معلم بريد هنوز او سخنهاي بسيار داشت دلي از ستمكاري اغنياء نژند و ستمديده و زار داشت معلم بكوبيد پا بر زمين به من چه كه مادر ز كف داده اي به من چه كه دستت پر از پينه است رود يكنفر پيش ناظم كه او به همراه خود يك فلك آورد دل احمد آزرده و ريش گشت چو او اين سخن از معلم شنيد به ياد آمدش شعر سعدي و گفت تامل خدا را ، تامل دمي " تو كز محنت ديگران بي غمي نشايد كه نامت نهند آدمي " |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 تیر1387ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط بنفشه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در این وبلاگ شعر و سخنان بزرگان درج شده . امیدوارم بپسندید ...
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|